عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

75

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

به چيزى جز خداى يونس سوگند نمىخوريم ، و هركس در شهر ما به غير خداى يونس سوگند خورد ، زبانش از پشت سرش بيرون كشيده مىشود . يونس پرسيد : از چه هنگام چنين كار تازه‌اى پديد آورده‌ايد ؟ گفت : از آن هنگام كه خداوند عذاب را از ما برداشته است . يونس گفت : ميشى پيش من آور ، شبان ميشى پستان خوشيده را پيش او آورد ، يونس دست بر شكم و پستان ميش كشيد و گفت : به فرمان خداوند پرشير شو ، و چنان شد يونس آن را دوشيد و خود و شبان از آن آشاميدند و سيراب شدند ، شبان گفت : اگر يونس زنده باشد تو خود همويى . يونس گفت : آرى من يونس‌ام ، اينك تو پيش قوم خود برو و از سوى من به ايشان سلام رسان . شبان گفت : شاه گفته است هركس پيش من آيد و خبر دهد كه يونس را ديده است و بر اين كار براى من حجت آورد به سود او خود را از پادشاهى خلع مىكنم و او را به جاى خويش مىگمارم و به يونس ملحق مىشوم . بنابراين من نمىتوانم اين خبر را به او رسانم مگر به حجتى ، كه بيم آن دارم به من گفته شود اين سخن را به طمع رسيدن به پادشاهى و به دروغ مىگويى ، و اكنون هركس از ما دروغ گويد او را مىكشند و تو در نظر آنان بزرگتر از اين هستى كه من خبرى بىحجت دهم و مرا تكذيب كنند و بكشند ، يونس فرمود : همين ميشى كه ما از شيرش آشاميديم براى تو گواهى مىدهد ، يونس در آن حال به سنگى تكيه داده بود و به آن سنگ فرمود : اى سنگ تو نيز بر راستى سخن او گواهى ده . ابن سمعان مىگويد : يونس به شبان گفت : اينك پيش قوم خود برو و از سوى من به ايشان سلام رسان و خبر بده كه مرا ديده‌اى . شبان رفت و به آنان خبر داد ، نخست او را تكذيب كردند و چون آن ميش و آن سنگ گواهى دادند جمع شدند و بر ياد يونس گريستند و او را نديدند . آنان به شبان گفتند : تو كه اينك يونس را ديده‌اى سرور و بهتر مايى ، و او را بر خود شاه ساختند و گفتند سزاوار نيست كه ميان ما كسى از تو بلند مرتبه‌تر باشد و پس از آنكه سعادت ديدار يونس را پيدا كرده‌اى در هيچ كار خلاف رأى تو رفتار نخواهيم كرد ، و اين آخرين عهد يونس عليه السلام بود . گويد آن شبان چهل سال بر ايشان پادشاهى كرد . « 7 »

--> ( 7 ) . اين موضوع با تفاوتهاى اندكى در ترجمه تفسير طبرى ، ص 690 و تفسير كشف الاسرار ، ص 344 ، ج 4 و تفسير ابو الفتوح ، ص 232 ، ج 6 ، چاپ مرحوم آقاى شعرانى آمده است ؛ ضمنا ابو الفتوح كنيه راوى را به صورت « ابو المخلّد » آورده است .